... طفیل هستی عشق
!...ارادتی بنما تا سعادتی ببری

سلام
ساعت 3 نیمه شبه. و من درحال خوندن روانشناسی رشدم. رشد آدمیزاد، از لقاح، تا مرگ ...
رشد که می خونم، هی زندگی روانیم جلوی چشمم مرور می شه ...
امشب حس خوبی داشتم از اینکه بعد مرور همه زندگیم، تهش به این نتیجه رسیدم که اگه دوباره
به گذشته برگردم، تمام انتخابام همین چیزایی خواهدبود که تا حالا بوده . و همه اشتباهاتی رو
دوباره انجام خواهم داد که تاحالا انجام دادم. و همین دوستانی رو خواهم داشت که الان دارم...
خلاصه که اینقدر حسم خوب بود که همین نصفه شبی اومدم حسمو بنویسم و باز برم سر کتابام.
21 روز تا کنکورم مونده و من هنوز آمادگی لازم رو ندارم... زیاد مهم نیست ... به اندازه کافی
بهانه برای قبول نشدن دارم .
اما خب دعا کنید، جای دوری نمی ره...مرسی
روزگارتون شاد

هیچ کس ... هیچ جای این دنیای قشنگ نمی دونه که من، حمیده روح پرور،
همین نصفه شب لعنتی، تا چند دقیقه پیش زیر دوتا پتو، داشتم از گریه می مردم
و حالا 3 دقیقه ست که پشت لپ تابم دارم از گریه می میرم ...
من تمام روح تیکه تیکه شدم رو توی همین اتاق سرد کنار خودم زنجیر می کنم
و تا صبح ناله می کنم ...
و دیگه هیچ شکی ندارم که با این ناله های غم آلود، هیچ وقت آب از آب هیچ جای
جهان دوست داشتنی تکان نخواهدخورد...
خدایا ... نگفتی ... الان دستمو گرفتی و این تشنج ها همون صلاح معروفه، یا اینکه
روحم هنوز همونجایی که ولش کردم داره خاک می خوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالم بده خدا ...

نپرس حال مرا، روزگار، یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست ...
... حالم گه مرغیه ![]()

قربونت برم خدایا ... چه غریبی رو زمین!!!
نمی دونم چی بگم ... نمی دونم ... نمی دونم ...
گیجم ... خیلی گیج ... انگار قرار نیس...
سخته دیگه ...
امشب فقط دونفر میدونن چه بلایی سر روح من اومده که یکیش خداست ...
نمیدونم برنامش برای آیندم چیه ... خدا رو میگم.
ولی خب واقعا سخته ...
خودمو به خدا سپردم امشب ... نمی دونم اون قبولم کرد یا نه . اما خب من روحمو
گذاشتم جلوشو فرار کردم . یا برش میداره و دستشو میگیره و با خودش می بردش،
یا همونجا افتاده دیگه ... روحمو می گم.
فقط قرآنو که باز کردم، خدا وعده جهنمشو بهم داد ... دمش گرم.
نمی دونم قراره چی بشه ... قراره چی بشم ... فقط مث آدمای الکی خوش، با این همه
اتفاق ناامید کننده، هنوز امیدوارم ...
خلاصه که التماس دعا... بی کم و کاست ... شرایط روحیم اصلا خوب نیست.

دیشب یه گوساله رو نجات دادم ...
یه گوساله که تیغ گذاشته بود رو دستش و داشت همه زندگیش تموم می شد ...
نمی دونم کار درستی کردم که نجاتش دادم یا نه .
این حس فقط توی لحظه های نابی از زندگی ایجاد می شه و آدم همیشه جرئتشو نداره ...
و من نمی دونم کار درستی کردم که توی اون لحظه ناب مانعش شدم یا نه ...
به هرحال دیشب به گریه های یک گوساله گوش دادم و باهاش حرف زدم و باهام حرف زد و
من نذاشتم ...

نمی دونم می دونین رسما باطل شدن شناسنامه یعنی چی یا نه ...
کافیه بدونین شناسنامه خان داداش، با تلاش بی وقفه اینجانب، باطل شد ...
به هرحال وظیفه خواهری بود... وگذشته از وظیفه، برام مهم بود که پنجمین عضو خانواده بسیار
شبیه خودم باشه ...
بحمدالله پیروزی از آن من بود و حادثه شباهت روحی النازعزیز به بنده، بیخ ریش خان داداش ...
ما که بدجور از شرایط حاضر راضی ایم!...
دلم می خواس درمورد حالم بنویسم ... صدبارم نوشتم ، اما هربار همه نوشته هاموپاک کردم...
حیفه بعد از این خبر خوشایند، یهو چشمتون به یه سری خزعبلات حال به هم زن بیفته ...
پس همچنان لبخند بزنین و به لحظات خوب زندگی فکر کنید ...

بغض می کنم و بی دلیل میان خانه پرسه می زنم ... بغض می کنم و لبخند می زنم ؛
بغض می کنم و شیرینی ها را در ظرف های بلور گران قیمت می چینم ... بغض می کنم
و لبخند می زنم به نماد همه دخترکانی که غرق در آرزوی خود، سیب سرخ گاز می زنند
و همه پنجره های بارانی را زندگی می کنند .... من اما بغض می کنم...
آدمک ها یکی یکی از در و درزهای پنجره و کانال کولر و لوله بخاری و پریز برق به
اتاقم هجوم می آورند و هرکدام قسمتی از وجودم را با تبرهای کوچکشان تکه می کنند و
توی کلاه های قرمزشان می گذارند و فرار می کنند و می روند ... شب، دور آتش
می نشینند و با خنده هایی ریز، چشمانم را به سیخ می کشند و من می دانم آنقدری هست
که شکم هایشان را پر کنند و تا صبح همسرانشان را در آغوش بکشند و دور آتشی که
ذره ذره ام را سرخ می کند، برقصند ... من چیزهای زیادی از آدمک ها می دانم . مثلا
می دانم که بوی بغض، مشام آن ها را تحریک می کند . آن وقت خانه ی آدم را پیدا
می کنند و فقط درعرض چند دقیقه تکه تکه اش می کنند ... تقریبا هرشب برای من اتفاق
می افتد و طبیعیست که این همه درموردشان بدانم ...
تنم از هجوم این همه زخم می سوزد ... باهر خاطره، زخمی را مرهم می گذارم ... تنم
از هجوم زخم ها می سوزد و قحطی مرهم دارم ... قحطی روزهای خوش؛ قحطی
لبخندهای مشترک... تنم از هجوم زخم های زبان می سوزد ... زخم نگاه ... زخم بستری
که ... تنم را می سوزاند ... می سوزم از همه صبح هایی که در انتظار شب های بارانیم
به خون آغشته اند...
تمام دلم درد می کند و به بغض های فروخورده ام فکر می کنم... به خون دلی که
می خورم ... به حرص ها، غصه ها، غم ها، حسرت ها ... به همه چیزهایی که این
روزها می خورم و حالا دلم درد می کند از این پرخوری های بی در و پیکر ... تمام دلم
درد می کند و هیچ درمانی برایش سراغ ندارم.
آخ ... مامان بغلم کن که خیلی مریضم ... که تب دارم ... که دل درد و سرگیجه دارم.
مامان بغلم کن که با همه بچه ها قهر کرده ام و حالا در گوشه اتاق، زانوانم را بغل گرفته
ام و گریه می کنم و دل می زنم . که خیلی تنهام ... خیلی تنهام ... خیلی تنهام ...
مامان بغلم کن که تنها چیزی که طاقتش را ندارم، نگاه های پرسوال توست ... حالم
بداست مامان و حتی عروسک هایم مرا نمی فهمند!... حتی عروسک هایم ...

دومین جلسه و شروع درمان ... نیم ساعت اول : هنگ!
مراجعم خیلی با احساساتش روراسته و کاملا دلیل اومدنش واسش روشنه. مشکلاتش رو
که می دوه هیچ، علتشون رو هم می دونه ... حتی نتایج احتمالی هر رفتارشم بهتر از من
می دونه.... و این یعنی تمام اون چیزی که یک روانشناس خیلی خیلی تازه کار برای
موفقیت بهش نیاز داره !
تنها مشکل من این بود که زاویه ای توی روحش پیدا نمی کردم تا بتونم بهش گیر بدم ...
تا اینکه بالاخره در رفتن یک "نمی دانم" از دهان وی همان و قفل کردن من روی این
کلیدواژه ی ناخودآگاه،همان!
و اینگونه شد که چنان روانش را به هم پیچاندم که طفل معصوم در پایان جلسه حس کرد
که وااااای! چه روح مغشوشی دارم و چقدر بد است که تاکنون نمی دانستم چنین است و
خلاصه به امید چنان هایی که خواهد شد با ذوق و شوق از من خواست تا جلسه بعد را در
همین هفته بگذاریم . و در این لحظات، من در حالی که ذوق مرگ شدنم را در گلویم نگه
داشته بودم، با نگاهی حمایتی بهش لبخند زدم و با حسی شبیه حس مزخرف احمقانه ی جواد
بهروزی فر گفتم:"چهارشنبه می بینمت"... توی اون لحظه داشتم سعی می کردم شکل کیوانلو
بگم ؛ اما احتمالا به دلیل عدم مهارت، شبیه بهروزی فر شد که امیدوارم در جلسه آینده این
ضعف عمیق رو اصلاح کنم!...
حس می کنم به خودم ایمان دارم ... حس می کنم خیلی به خودم ایمان دارم ...
استاد کلاهی اهری... میلاد عرفان پور... جواد کلیدری... رضا عابدین زاده... آدم هایی که همیشه
دوستشان داشته ام... آدم هایی که به راستی از شاعری بو برده اند ... آدم هایی که هرچه چشمت
را باریک کنی، جز شکسته نفسی چیزی در وجودشان نمی بینی...
امشب، شب خوبی بود. هرچند با دلهره ی زیادی دست و پنجه نرم کردم که البته خاصیت برنامه های
فشرده ست... اما خوب بود. بودن در کنار شاعران دوست داشتنی همیشه خوب است!
بچه های کانون شعروادب که امسال من دیگر به عنوان عضو فعال در کنارشان نیستم، زحمت زیادی
کشیده بودند و من تمام نگرانیم فکر کردن به این موضوع بود که آیا می توانم همه ی زحماتشان را
به مخاطبان انعکاس بدم؟!... امیدوارم توانسته باشم... واقعا امیدوارم...
امشب، برای من شب پراسترسی بود؛ اما به تمام چیزهای دوست داشتنی ای که دیدم و شنیدم می ارزید ...
امشب برای من شب دوست داشتنی ای بود...
پ.ن1 : در اولین فرصت، تعدادی از عکس های جشنواره را شاید...شاید...شاید... در وبلاگم بذارم ...
شاید ...!
پ.ن2 : یک جای پارک در دل این کوچه ها نبود
ما مانده ایم و حسرت باهم قدم زدن ...! "محمد دانشور"

امروز من در مقابل نخستین مراجعم نشستم... من و اون ... فقط ما دوتا... و من تمام اضطرابم رو توی
همون 1 دقیقه اول زیرپا گذاشتم و با آرامش کامل اعتمادشو جلب کردم.
فکر نمی کردم اینقدر خوب از پسش بربیام. واقعا عالی بود! ما هردو راضی بودیم...
امروز خبری از حمیده ی احساساتی داغون نبود. همیشه فکر می کردم اگر چنین مشکلاتی رو از
زبان مراجعم بشنوم، سرم رو بذارم روی پاهاش و زار زار گریه کنم...! اما من خیلی قوی و آرام بودم.
تا به حال هیچ وقت خودم رو اینقدر زیاد قبول نداشتم. احساس خودشیفتگیم به بالاترین حد خودش رسید ...
مخصوصا وقتی که پایان جلسه، با نگاهی شبیه نگاه کیوانلو گفتم :"هفته دیگه می بینمت"...
وای! فوق العاده بود!...
نیاز به تخلیه هیجان شدید دارم ... شاید امشب به فکر شعری جدید باشم ... شاید!
راستی! فردا جلسه گره با حضور علی رضا بدیع ... می بینمتون
| Design By : Night Melody |


