تبليغاتX
... طفیل هستی عشق

... طفیل هستی عشق

!...ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 

دلم جوجه زرد می خواد.

 از اینا که نوکشونو می گیری جونشون در اومده.

همونا که نون خشک می دادیم نمکی ، می خریدیمشون.

که تو آفتاب میذاریشون، چرت می زنن.

 می خوام یه دونه بخرم، عصرا دراز بکشم، بذارمش روی گردنم واسه خودش بچره.

آخ! چقد دلم خواست! آخرین بار که داشتم، مال وقتی بود که مدرسه نمی رفتم!!!

آخ! چقد نوستالوژیسیونم زده بالا! دلم خواست!!!

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

 

بهار زیباییست ...

و من ۲۲سالگیم را جشن گرفتم ...

کنار خانواده خوبم ...

و به این نتیجه می رسم که به همین سادگی می توان شاد بود ...

به همین سادگی ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

پس از مدت ها،یک غزل-مثنوی ...

 

 

و ابر، چشم تو را خیس و خیس تر می کرد

و گیسوان مرا هی حریص تر می کرد

 

"حدیث عشق، به طومار در نمی گنجید،"

... که شعر حرف زمان را حدیث تر می کرد

 

که حرف های تو از چشم تا دلم جاری ...

شود، نگاه تو را غم سلیس تر می کرد

 

صدای شعر خدا و من و تو باران بود

... و ابر، چشم مرا خیس و خیس تر می کرد ...

 

غزل تر از دل من حرف می زنی بامن

سکوت، از شب خیس است؟ یا جنون؟ یا من؟!...

 

سکوت می وزد آهسته بین لهجه ی تو

و بغض می کنم آرام، عین لهجه ی تو...

 

احاطه می کنی ام با نگاه، با لبخند،

نگاه می کنمت با هزار و یک ترفند

 

و دست های تو ، گلدان صورتم می شد

قسم به لحن تو هرروز عادتم می شد

 

به بوسه های تو بر چادر سیاهیِ من

به خستگی دل گیج و سربراهی من

 

به روز و شب شدن لحظه های پاییزی،

هنوز مثل همان روزها، غم انگیزی

 

هنوز مثل زمانی که پیر خواهی شد،

از آتش غم این روزگار ، لبریزی

 

هنوز از قِبَلِ آفتاب گردان ها،

برای خلوت صبحانه، نور می ریزی

 

... و صبح، رو به نگاهم، طلوع خواهی کرد

... و باز، روز غم انگیز خیس پاییزی ...

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

بالاخره تموم شد لعنتی ...

آدم بخونه یا نخونه، تنش و اضطرابه هست و جایی نمی ره!

دیوانه شدم به خدا!

دوران افتضاحی بود ... تهوع آورترین دوران زندگیم رو گذروندم و خداروشکر گذشت ...

احتمالا چندوقتی طول بکشه تا اعصابم به حالت نرمال برگرده ...

شما جای منم شاد باشید...

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

سلام

ساعت 3 نیمه شبه. و من درحال خوندن روانشناسی رشدم. رشد آدمیزاد، از لقاح، تا مرگ ...

رشد که می خونم، هی زندگی روانیم جلوی چشمم مرور می شه ...

امشب حس خوبی داشتم از اینکه بعد مرور همه زندگیم، تهش به این نتیجه رسیدم که اگه دوباره

به گذشته برگردم، تمام انتخابام همین چیزایی خواهدبود که تا حالا بوده . و همه اشتباهاتی رو

 دوباره انجام خواهم داد که تاحالا انجام دادم. و همین دوستانی رو خواهم داشت که الان دارم...

خلاصه که اینقدر حسم خوب بود که همین نصفه شبی اومدم حسمو بنویسم و باز برم سر کتابام.

21 روز تا کنکورم مونده و من هنوز آمادگی لازم رو ندارم... زیاد مهم نیست ... به اندازه کافی

 بهانه برای قبول نشدن دارم .

اما خب دعا کنید، جای دوری نمی ره...مرسی

روزگارتون شاد

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

هیچ کس ... هیچ جای این دنیای قشنگ نمی دونه که من، حمیده روح پرور،

 همین نصفه شب لعنتی، تا چند دقیقه پیش زیر دوتا پتو، داشتم از گریه می مردم

 و حالا 3 دقیقه ست که پشت لپ تابم دارم از گریه می میرم ...

من تمام روح تیکه تیکه شدم رو توی همین اتاق سرد کنار خودم زنجیر می کنم

و تا صبح ناله می کنم ...

و دیگه هیچ شکی ندارم که با این ناله های غم آلود، هیچ وقت آب از آب هیچ جای

 جهان دوست داشتنی تکان نخواهدخورد...

خدایا ... نگفتی ... الان دستمو گرفتی و این تشنج ها همون صلاح معروفه، یا اینکه

 روحم هنوز همونجایی که ولش کردم داره خاک می خوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالم بده خدا ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

نپرس حال مرا، روزگار، یارم نیست

جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست ...

 

... حالم گه مرغیه

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

 

قربونت برم خدایا ... چه غریبی رو زمین!!!

 

نمی دونم چی بگم ... نمی دونم ... نمی دونم ...

گیجم ... خیلی گیج ... انگار قرار نیس...

سخته دیگه ...

امشب فقط دونفر میدونن چه بلایی سر روح من اومده که یکیش خداست ...

نمیدونم برنامش برای آیندم چیه ... خدا رو میگم.

ولی خب واقعا سخته ...

خودمو به خدا سپردم امشب ... نمی دونم اون قبولم کرد یا نه . اما خب من روحمو

 گذاشتم جلوشو فرار کردم . یا برش میداره و دستشو میگیره و با خودش می بردش،

 یا همونجا افتاده دیگه ... روحمو می گم.

فقط قرآنو که باز کردم، خدا وعده جهنمشو بهم داد ... دمش گرم.

نمی دونم قراره چی بشه ... قراره چی بشم ... فقط مث آدمای الکی خوش، با این همه

 اتفاق ناامید کننده، هنوز امیدوارم ...

خلاصه که التماس دعا... بی کم و کاست ... شرایط روحیم اصلا خوب نیست.

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

دیشب یه گوساله رو نجات دادم ...

یه گوساله که تیغ گذاشته بود رو دستش و داشت همه زندگیش تموم می شد ...

نمی دونم کار درستی کردم که نجاتش دادم یا نه .

این حس فقط توی لحظه های نابی از زندگی ایجاد می شه و آدم همیشه جرئتشو نداره ...

 و من نمی دونم کار درستی کردم که توی اون لحظه ناب مانعش شدم یا نه ...

به هرحال دیشب به گریه های یک گوساله گوش دادم و باهاش حرف زدم و باهام حرف زد و

من نذاشتم ...

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

 

 

نمی دونم می دونین رسما باطل شدن شناسنامه یعنی چی یا نه ...

کافیه بدونین شناسنامه خان داداش، با تلاش بی وقفه اینجانب، باطل شد ...

به هرحال وظیفه خواهری بود... وگذشته از وظیفه، برام مهم بود که پنجمین عضو خانواده بسیار

شبیه خودم باشه ...

بحمدالله پیروزی از آن من بود و حادثه  شباهت روحی النازعزیز  به بنده، بیخ ریش خان داداش ...

ما که بدجور از شرایط حاضر راضی ایم!...


دلم می خواس درمورد حالم بنویسم ... صدبارم نوشتم ، اما هربار همه نوشته هاموپاک کردم...

حیفه بعد از این خبر خوشایند، یهو چشمتون به یه سری خزعبلات حال به هم زن بیفته ...

پس همچنان لبخند بزنین و به لحظات خوب زندگی فکر کنید ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت توسط حمیده روح پرور| |

Design By : Night Melody